هجوم سپاهيان براى جنگ با امام حسين (ع ) عصر پنجشنبه ، نهم ماهمحرم ، طلايگان سپاه شرك و كفر، براى جنگ با ريحانه رسول خدا( صلّى اللّه عليه وآله ) پيش تاختند. دستورات شديدى از طرف پسر مرجانه براى پايان دادن سريع به پيكارو حل معضل صادر شده بود؛ زيرا بيم آن مى رفت كه سپاهيان ، سر عقل بيايند و دو دستگىدر ميان آنان حاصل شود. امام در آن لحظه مقابل خيمه اش ، سر بر شمشير خود نهاده بودكه خواب ايشان را در ربود. بانوى بزرگ بنى هاشم خواهر امام ،حضرت زينب ( عليها السّلام( هياهوىسپاهيان و تاختن آنان را شنيد، هراسان نزد برادر رفت و او را از خواب بيدار نمود. امام سر برداشت ، به خواهر نگران خود نگاه كرد و با عزم و استوارى گفت : رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله )را در خواب ديدم كه مى گفت :توبه سوى ما مى آيى ...
. بزرگ بانوى حرم از اندوه ، قلبشفشرده شد، فروشكست ، نتوانست خوددارى كند، بر گونه اش نواخت و گفت : اى واى بر من.(71) حضرت ابوالفضل خود را به برادر رساند و عرضكرد:
((آنان به سوى تو مى آيند)). امام از او خواست علت آمدن آنان را جويا شود وفرمود:
((برادرم ! جانم به فدايت ! سوار شو و نزد آنان بروو از آنان بپرس شما را چه شده و چه مى خواهيد؟)). امام اينچنين قربان برادر مى رود و همين نشان دهنده مكانت والا و منزلت بزرگ اوست و آشكارمى كند كه حضرت به قله ايمان و بالاترين مرتبه يقين ، دست يافته است . ابوالفضل، همراه بيست سوار از اصحاب از جمله : ((زهير بن قين و حبيب بنمظاهر))، به طرف سپاهيان تاخت و خود را به آنان رساند، سپس ازآنان انگيزه اين پيشروى را پرسيد، آنان گفتند:
((امير به مافرمان داده است يا حكم او را بپذيريد و يا با شما پيكار مى كنيم)).(72) حضرت عباس به طرف برادر، بازگشت و خواسته آنانرا با ايشان در ميان گذاشت . حبيب بن مظاهر در همان جا مانده بود و سپاهيان پسر سعدرا نصيحت مى كرد و آنان را از عقاب و كيفر خدا بر حذر داشته و چنين مى گفت :
((آگاه باشيد! به خدا قسم ! بدترين گروه ، كسانى هستند كهفرداى قيامت بر خداى عزوجل و پيامبر بزرگوارش ( صلّى اللّه عليه و آله ) وارد مىشوند در حالى كه فرزندان و اهل بيت پيامبر كه شب زنده دارند و شبانه روز به ياد خدامشغولند و شيعيان پرهيزگار و نيك آنان را به قتل رسانده اند...)).(73)
((عزرة بن قيس)) با بى شرمى پاسخ داد:
((اى پسر مظاهر! توخودت را پاك و پرهيزكار مى انگارى ؟!)). قهرمان بى همتا،((زهير بن قين)) متوجه عزره شد و گفت :
((اى پسر قيس ! از خدا بترس و از كسانى مباش كه بر گمراهىكمك مى كنند و نفس زكيه پاك و عترت رسول خدا و برگزيده پيامبران را به قتل مىرسانند)). عزره پرسيد: ((تو كه نزد ماعثمانى بودى ، حال چه شده است ؟!)). زهير، با منطق شرف وايمان پاسخ داد:
((به خدا قسم ! من نه نامه به حسين نوشتم ونه پيكى نزد او فرستادم و تنها در راه بود كه به او برخوردم . هنگامى كه او را ديدم، به ياد رسول خدا افتادم و پيمان شكنى ، نيرنگ ، دنياپرستى و آنچه از ناجوانمردىبراى حسين در نظر گرفته بوديد را دانستم . پس بر آن شدم تا براى حفظ حق پيامبر كهآن را ضايع كرده بوديد او را يارى كنم و به حزب او بپيوندم)).(74) سخنان زهير، سرشار از راستى در تمام ابعاد بودو روشن كرد كه به امام براى آمدن به كوفه نامه ننوشته است ؛ زيرا به عثمان گرايشداشت . ولى هنگامى كه در راه با حضرت ، مصادف شد و نيرنگ و پيمان شكنى و نامردمىكوفيان را در حق او دانست ، موضع خود را عوض كرد، از ياران امام شد و بيش از همه بهايشان محبت ورزيد و وفادارى نشان داد؛ زيرا امام نزديكترين كس به پيامبراكرم ( صلّىاللّه عليه و آله ) بود. به هر حال ، ابوالفضل ( عليه السّلام ) گفته هاىسپاهيان را براى برادر بازگو كرد، حضرت به او گفتند:
((بهسوى آنان بازگرد و اگر بتوانى تا فردا از آنان فرصت بگير. چه بسا امشب را بتوانيمبراى خدا نماز بخوانيم ، دعا كنيم و استغفار نماييم ، خداوند مى داند كه نماز رادوست دارم و به تلاوت كتابش و دعا و استغفار بسيار، دلبسته ام ...)). ريحانه رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) مى خواست باپربارترين توشه ؛ يعنى نماز، دعا، استغفار و تلاوت قرآن ، دنيا را وداع گويد و بادستيابى هرچه بيشتر از آنها به ديدار خداوند بشتابد. ابوالفضل ( عليه السّلام ) به سوى اردوگاه پسر مرجانه تاخت و خواسته برادرش را براى آنان بازگو كرد. ابن سعددر اين مورد از شمر كه تنها رقيب او براى فرماندهى سپاه به شمار مى رفت و در عينحال تمام كارهايش را زير نظر داشت و بر او جاسوس بود نظر خواهى كرد. عمر از آن مىترسيد كه در صورت پذيرفتن خواسته امام ، شمر از او نزد ابن زياد بدگويى كند وهمچنين هدف عمر آن بود كه در پذيرفتن خواسته امام ، براى خود، شريكى پيدا كند و ازبازخواست احتمالى ابن زياد، مبنى بر تاءخير جنگ در امان باشد، ليكن شمر از اظهارنظر خوددارى كرد و آن را به عهده عمر گذاشت تا خود او مسؤ ول عواقب آن باشد. ((عمرو بن حجاج زبيدى)) از اين ترديد و درنگ درپذيرش خواسته امام به ستوه آمد و با ناراحتى گفت :
((پناهبر خدا! به خدا قسم ! اگر او از ديلمى ها بود و اين خواسته را از شما داشت ، شايستهبود بپذيريد)).(75) عمروبن حجاج بههمين مقدار اكتفا كرد و ديگر نگفت كه او فرزند رسول خداست و آنان بودند كه حضرت رابا مكاتبات خود به آمدن به كوفه ، دعوت نمودند. آرى ، اينها را نگفت ؛ زيرا ازآن بيم داشت كه جاسوسان ابن زياد، گفته هايش را به طاغوت كوفه برسانند و در نتيجهدچار حرمان و حتى كيفر گردد. ابن اشعث نيز گفته عمرو را تاءييد كرد. پس عمر سعد باتاءخير جنگ موافقت كرد و به يكى از افراد خود گفت كه آن را اعلام كند. آن مرد نزديكاردوگاه امام رفت و با صداى بلند گفت :
((اى ياران حسين بنعلى ! تا فردا به شما فرصت مى دهيم ، پس اگر تسليم شديد و به فرمان امير تن داديد،شما را نزد او خواهيم برد و اگر خوددارى كرديد، با شما خواهيم جنگيد)).(76) نبرد به صبح روز دهم محرّم موكول شد و سپاهيانعمر سعد منتظر فردا ماندند تا ببينند آيا امام تن به خواستهاى آنان مى دهد، يا آنكهدعوت آنان را رد مى كند. امام (ع ) اصحاب را آزاد مى گذارد امام حسين ، ريحانه رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) شب دهم محرم ،اهل بيت و اصحابش را جمع كرد، خبر شهادت خود را به آنان داد و از آنان خواست راهخود را پيش گرفته ، حضرت را با سرنوشت محتومش تنها گذارند. ايشان مى خواست آناننسبت به آينده و كار خود بينا و آگاه باشند. امام در آن شب حساس ، چنين آغاز سخنكرد:
((خداوند را به بهترين وجه سپاس مى گويم و او را درخوشى و ناخوشى ، حمد مى كنم . پروردگارا! تو را سپاس مى گويم كه ما را كرامت نبوتبخشيدى ، قرآن را به ما آموختى ، بينش در دين عنايت كردى ، براى ما گوش و چشم و دلآگاه قرار دادى و ما را از مشركان قرار ندادى . اما بعد: من اصحاب و خاندانىوفادارتر و بهتر از اهل بيت و اصحاب خودم نمى شناسم . خداوند به همه شما پاداش نيكعنايت كند. آگاه باشيد! كه من گمان ندارم امروز ما از دست اين دشمنان ، فردايىداشته باشد. من به همه شما اجازه دادم و بيعتم را از شما برداشتم تا با آسودگى وبدون ملامت ، راه خود را پيش بگيريد و برويد. اينك اين شب است كه شما را پوشانده ،پس از آن چون شترى يا چون سپرى(77)استفاده كنيد و هر يكاز شما دست يكى از افراد خاندانم را بگيرد خداوند به همه شما جزاى خير دهد و سپس درشهرهاى خود پراكنده شويد تا آنكه خداوند گشايشى دهد. دشمنان تنها مرا مى خواهند واگر به من دست پيدا كنند، از جستجوى ديگران خوددارى مى كنند...)).(78) ايمان ناب و عصاره امامت و شخصيت امام در اينخطابه بزرگ ، آشكار ومتجلّى مى گردد. حضرت در اين شرايط حساس و سرنوشت ساز، ازهرگونه ابهام گويى و تعقيد، خوددارى مى كند و با صراحت ، آينده محتوم آنان را درصورت بودن با ايشان نشان مى دهد؛ اگر اصحاب و اهل بيت امام بمانند، هيچ سود دنيوىدر كار نخواهد بود و يك مسير را بايد بپيمايند؛ كه آن جانبازى و شهادت است . لذاحضرت از آنان مى خواهد از تيرگى شب ، استفاده كنند و با دلى خوش و بدون دغدغهبيعت زيرا امام همه را از وفاى به عهد و پيمان و بيعت خود معاف كرده است به هر جاكه مى خواهند بروند و اگر از كناره گيرى از حضرت در روز، شرم دارند، اينك بهترينفرصت است . امام همچنين تاءكيد مى كند كه تنها هدف اين درندگان خونخوار، اوست ونه ديگرى . و دشمن ، تشنه ريختن خون حسين است و اگر به مقصود خود دست پيدا كند،ديگر با آنان كارى ندارد. پاسخ اهل بيت (ع ) هنوز امام خطابهخود را به پايان نرسانده بود كه شور و جنبشى در اهل بيت به وجود آمد و آنان باچشمانى اشكبار، همبستگى خود را با امام و جانبازى خود را در راه او اعلام كردند. حضرت ابوالفضل ( عليه السّلام ) به نمايندگى از آنان ، امام را مخاطب ساخت و عرضكرد:
((هرگز تو را ترك نخواهيم كرد. آيا پس از تو زندهبمانيم ؟! خداوند هرگز چنين روزى را نياورد!)). امام متوجهعموزادگان خود، فرزندان عقيل شد و گفت :
((از شما، مسلم بهشهادت رسيد، همين كافى است ، برويد كه به شما اجازه رفتن مى دهم)). رادمردان خاندان عقيل ، چونان شيرانى خشمگين بانگ زدند: ((در آن صورت مردم چه خواهند گفت و ما چه خواهيم گفت ؟! بگوييم : بزرگ و مراد و سرور خود را واگذاشتيم ! بهترين عموزادگان خود را ترك كرديم ! نه باآنان تيرى انداختيم ، نه نيزه اى زديم ، نه شمشيرى زديم و نه مى دانيم آنان چهكردند، نه به خدا قسم ! چنين نخواهيم كرد، بلكه با جان و مال و خانواده ، فداى تومى شويم و همراهت پيكار مى كنيم تا به همان راهى كه مى روى ما نيز برويم . خداوندزندگى پس از تو را زشت گرداند)).(79) آنان ، با عزمى استوار، حمايت از امام و دفاعاز اعتقادات و اهداف او را برگزيدند و مرگ زير سرنيزه ها را بر زندگى بدون هدف ،ترجيح دادند. پاسخ اصحاب اصحاب امام و آزادگان دنيا نيزيكايك همبستگى خود را با كلامى آتشين با امام اعلام كردند و گفتند كه آماده جانبازىو شهادت در راه اعتقادات مقدسى هستند كه امام براى آنها مى جنگد.
((مسلم بن عوسجه)) نخستين كسى بود كه سخن گفت :
((هرگز! آيا تو را ترك كنيم ؟! در آن صورت در برابرخداوند به سبب كوتاهى در حقت ، چه عذرى خواهيم داشت ؟! هان به خدا قسم ! تو راترك نخواهم كرد مگر آنكه با نيزه ام سينه هاى آنان را بشكافم و با شمشيرم تا وقتىكه دسته آن به دستم است ضربت بزنم و اگر سلاحى براى پيكاربا من نماند با سنگ آنانرا پس برانم و در اين راه ،جان دهم)). اين كلمات ، ايمانعميق او را به ريحانه رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) و آمادگى او را براى جنگتا شهادت نشان مى دهد. يكى ديگر از قهرمانان اصحاب امام به نام((سعيد بن عبداللّه حنفى)) پيوند ناگسستنى خودرا با حضرت چنين اعلام كرد:
((به خدا قسم ! تو را وانخواهيمگذاشت تا خداوند بداند در غيبت پيامبر، حق او را در باب تو رعايت كرده ايم . هان ! به خدا قسم ! اگر بدانم هفتاد مرتبه در راهت كشته شوم ، مرا بسوزانند و خاكسترم رابه باد دهند، باز تو را رها نخواهم كرد تا آنكه در راه تو بميرم . حال چرا اين كاررا نكنم كه يك شهادت بيشتر نيست و پس از آن كرامتى پايان ناپذير و هميشگى است)). در قاموس وفا، راست تر و نجيب تر از اين وفادارى يافت نمىشود. سعيد از صميم قلب آرزو مى كند، اى كاش ! او را هفتاد بار بكشند تا بدين گونهحق رسول خدا را در باب فرزندش رعايت كند. حال كه يك مرگ است و به دنبال آن كرامتىجاودانه و هميشگى ، چرا نبايد با آغوش باز، پذيرايش گردد!
((زهير بن قين)) نيز با سخنانى همچون ديگرمجاهدان ، پيوند استوار خود را با حضرت چنين اعلام كرد:
((به خدا قسم ! آرزو داشتم هزار بار در راهت كشته و سوزانده وپراكنده شوم تا آنكه خداوندبدين وسيله ،مرگ را از تو و رادمردان اهل بيت ، دوركند)).(80) آيا وفادارى اينقهرمانان را مى بينيد و آيا براى آن در تاريخ ، نمونه ديگرى داريد؟! آنان بهقلّه نجابت و شهامت دست يافتند و به بلندايى رسيدند كه ديگران را تصور آن هم نيست وبدين گونه درسهاى درخشانى براى دفاع از حق به همگان دادند. ديگر اصحاب امام نيزخشنودى خود را از شهادت در راه امام اعلام كردند. حضرت براى آنان پاداشى نيك طلبكرد و تاءكيد نمود كه آنان در فردوس برين و كنار پيامبران و صديقين از نعمات جاويد،برخوردار خواهند بود. پس از آن ، اصحاب يكصدا فرياد زدند:
((ستايش خداى را كه ما را به يارى تو كرامت و به شهادت با تو شرافتبخشيد. يا بن رسول اللّه ! آيا نمى خواهى ما، هم درجه شما باشيم)).(81) هستى اين قهرمانان با ايمان عميق ، عجين شدهبود و آنان از تمام پايبنديهاى زودگذر، رهايى يافتند و به راه خدا قدم نهادند وپرچم اسلام را در تمام عرصه هاى هستى به اهتزاز درآوردند. شب زنده دارى امام ( عليه السّلام ) بابرگزيدگان پاك و مؤ من از اهل بيت و يارانش ، متوجه خدا شدند، به نيايش پرداختند،با دل و جان به مناجات پرداختند و از خداوند عفو و مغفرت درخواست كردند. آن شبهيچ يك از آنان نخوابيد، گروهى در حال ركوع ، گروهى در حال سجود و گروهى به تلاوتقرآن مشغول بودند و همهمه اى چون زنبور عسل داشتند. با بى صبرى ، منتظر سرزدنخورشيد بودند تا به افتخار شهادت در راه ريحانه رسول خدا دست پيدا كنند. افراداردوگاه ابن زياد نيز آن شب را با شوق منتظر بامداد بودند تا خون اهل بيت ( عليهمالسّلام ) را بريزند و بدين ترتيب به اربابشان پسر مرجانه نزديك بشوند. روز عاشورا روز دهم ماه محرم ، تلخ ترين ،پرحادثه ترين و غم انگيزترين روز تاريخ است . فاجعه و محنتى نبود مگر آنكه در آنروز بر ريحانه رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) نازل شد و عاشورا در جهان غم ،جاودانه گشت . دعاى امام (ع ) پدر آزادگان از خيمه خود خارج شد،صحرا را ديد مملو از سواره نظام و پيادگان است كه شمشيرهاى خود را براى ريختن خونريحانه رسول خدا بركشيده اند تا به نواله اى ناچيز از تروريست جنايتكار پسر مرجانه، دست پيدا كنند. حضرت ، قرآنى را كه با خود داشتند، بر سر گشودند و دستان بهدعا برداشتند و گفتند: ((پروردگارا! در هر سختى پشتيبان منهستى ، در هر گرفتارى ، اميد من هستى ، در آنچه به سر من آمده است مايه اعتماد وتوانايى من هستى ، چه بسيار اندوههايى كه دل ، تاب آنها را ندارد، راهها بسته مىشود، دوست مخذول مى گردد، موجب دشمنكامى مى شود كه آنها را بر تو عرضه داشته ام وبه تو شكايت آورده ام ؛ زيرا تنها به تو توجه دارم نه ديگرى و تو آنها را رفع كردهاى ، اندوهم را برطرف و مرا كفايت كرده اى ؛ پس صاحب هر نعمتى و داراى هر حسنه اى ونهايت هر خواسته اى ...)).(82) امام با اخلاص وانابه متوجه ولى خود مى شود و به پناهگاه نهايى روى مى آورد و با خدايش نيايش مىكند. خطبه امام (ع ) امام بر آن شد كه آن درندگان راقبل از انجام هر گونه جنايتى ، نصيحت كند و اتمام حجت نمايد. پس مركب خود را خواست، بر آن سوار شد، به آنان نزديك گرديد و خطبه اى تاريخى ايراد كرد كه شامل موعظه هاو حجتهاى بسيار بود. امام با صداى بلندى كه اكثر آنان مى شنيدند فرمود:
((اى مردم ! سخنم را بشنويد و شتاب مكنيد تا حق شما را نسبت به خودبا نصيحت ادا كنم و عذر آمدنم بر شما را بخواهم . پس اگر عذرم را پذيرفتيد، گفته امرا تصديق كرديد و انصاف روا داشتيد، سعادتمندتر خواهيد بود و من هم مسؤ وليتم راانجام داده ام و شما بر من راهى نداريد و اگر عذرم را نپذيرفتيد و انصاف روانداشتيد، پس شما و يارانتان يكصدا شويد و بدون ابهام هر آنچه مى خواهيد انجام دهيدو فرصت هم به من ندهيد، به درستى خداوندى كه كتاب را فرود آورده ، سرپرست من است واو صالحان را سرپرستى مى كند...)). باد، اين كلمات را بهبانوان حرم نبوت رساند و آنان صدايشان به گريه بلند شد. امام ، برادرش عباس وفرزندش على را نزد آنان فرستاد و به آنان گفت :
((آنان راساكت كنيد كه به جانم سوگند! گريه آنان زياد خواهد شد)). هنگامى كه آنان خاموش گشتند، حضرت خطابه خود را آغاز كرد،خداوند را ستايش كرد و سپاس گفت ، بر جدش پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) ملائكه و انبيا درود فرستاد و در آن خطبه سخنانى گفت كه : ((بهشمار نيايد و قبل از آن و بعد از آن سخنانى بدان حدّ از شيوايى و رسايى شنيده نشدهو نرسيده است)).(83) حضرت در قسمتى ازسخنان خود چنين فرمود:
((اى مردم ! خداوند متعال دنيا راآفريد و آن را سراى فنا و نابودى قرار داد كه با اهل خود هر آنچه خواهد مى كند. پسفريب خورده آن است كه دنيا او را فريب دهد و بدبخت كسى است كه دنيا گمراهش سازد. مبادا اين دنيا فريبتان دهد و مغرورتان سازد. هر كه به دنيا اميد بندد، اميدش را برباد مى دهد و آنكه در آن طمع ورزد، سرخورده خواهد شد. شما را مى بينم بر كارى عزمكرده ايد كه در اين كار خدا را به خشم آورده ايد، كرمش را از شما برگرفته و انتقامشرا متوجه شما كرده است . بهترين پروردگار، خداى ماست و بدترين بندگان ، شما هستيد. به طاعت اقرار و اعتراف كرديد، به پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) ايمانآورديد، اما به جنگ فرزندان و خاندان او آمده ايد و مى خواهيد آنان را بكشيد. شيطانبر شما چيره گشته و ياد خداى بزرگ را از ضميرتان زدوده است . پس مرگ بر شما وخواسته هايتان باد! انا للّه وانا اليه راجعون ، اينان قومى هستند كه پس از ايمانآوردن ، كفر ورزيدند پس دور باد قوم ظالم از رحمت خدا)). امام با سخنانى كه يادآور روش انبيا و دلسوزى آنان براىامتهايشان بود، ايشان را نصيحت كرد، از فريب و فتنه دنيا بر حذرشان داشت ، آنان رااز ارتكاب جنايت قتل خاندان نبوت ، ترساند و روشن كرد كه در آن صورت سزاوار عذابدردناك و جاودانه الهى خواهند گشت . امام رنجديده ، سپس سخنان خود را چنين دنبالكرد:
((اى مردم ! به نسبم بنگريد كه من كيستم ، سپس بهوجدان خود رجوع كنيد و آن را سرزنش كنيد و ببينيد آيا سزاوار است مرا بكشيد و حرمتمرا هتك كنيد؟! آيا من نواده پيامبرتان و پسر وصى او و پسر عم او و اولين مؤ منانبه خدا و تصديق كنندگان رسالت حضرت ختمى مرتبت ، نيستم ؟! آيا حمزه سيدالشهداءعموى پدرم نيست ؟! آيا جعفر طيّار، عمويم نيست ؟! آيا سخن پيامبر در حق من وبرادرم را نشنيده ايد كه فرمود: ((اين دو، سروران جوانانبهشتند)). اگر مرا در گفتارم تصديق مى كنيد كه حق هم همان است . به خدا سوگند! از آنجا كه دانستم خداوند دروغگويان را مؤ اخذه مى كند و زياندروغگويى به گوينده آن مى رسد، هرگز دروغ نگفته ام . و اگر مرا تكذيب مى كنيد درميان شما هستند كسانى كه اگر از آنان بپرسيد، به شما خبر خواهند داد. از((جابر بن عبداللّه انصارى و ابوسعيد خدرى و سهل بن سعد ساعدى و زيدبن ارقم و انس بن مالك)) بپرسيد، تا اين گفتار پيامبر( صلّىاللّه عليه و آله ) درباره من و برادرم را براى شما نقل كنند. آيا همين (گفتارپيامبر) مانع شما از ريختن خون من نمى گردد؟!)). شايسته بودبا اين سخنان درخشان ، خِرَدهاى رميده آنان بازگردد و از طغيانگرى باز ايستند. امامهرگونه ابهامى را برطرف كرد و آنان را به تاءمل هر چند اندكى فرا خواند تا ازارتكاب جنايت خوددارى كنند. آيا حسين نواده پيامبرشان و فرزند وصى پيامبرنبود؟! مگر نه حسين همانگونه كه پيامبر گفته بود((سرورجوانان بهشت است)) و همين ، مانعى از ريختن خون و هتك حرمت اومى گشت ؟! ليكن سپاهيان اموى اين منطق را نپذيرفتند، آنان رهسپار جنايت بودند وقلبهايشان سياه شده بود و ميان آنان و ياد خدا، پرده افتاده بود. شمربن ذىالجوشن كه از مسخ شدگان بود،پاسخ امام را به عهده گرفت و گفت : او (شمر) خدارا به زبان پرستيده باشد اگر بداند كه (امام ) چه مى گويد! طبيعى بود كه گفتهامام را درك نكند؛ زيرا زنگار باطل ، قلب او را تيره كرده و او در گناه فرو رفتهبود. ((حبيب بن مظاهر)) كه از بزرگان ومعروفين تقوا و صلاح بود، بدو چنين پاسخ داد:
((به خدا قسم ! مى بينم كه تو خدا را به هفتاد حرف (يعنى پرستشى تُهى از يقين ) مى پرستى و شهادتمى دهم كه نيك نمى دانى امام چه مى گويد. ولى خداوند بر قلبت مهر زده است)). امام متوجه بخشهاى سپاه گشت و فرمود:
((اگر در اين گفته شك داريد، آيا در اينكه نواده پيامبرتان هستم نيزشك داريد؟! به خدا سوگند! در مشرق و مغرب عالم جز من ، ديگر نواده پيامبرى ، نهدر ميان شما و نه در ميان ديگران ، يافت نمى شود. واى بر شما! آيا به خونخواهىقتلى كه مرتكب شده ام آمده ايد؟! يا مالى كه بر باد داده ام و يا به قصاص زخمىكه زده ام آمده ايد؟!)). آنان حيران شدند و از پاسخ دادندرماندند. سپس حضرت به فرماندهان سپاه كه از ايشان خواستار آمدن به كوفه شده بودند،رو كرد و فرمود:
((اى شبث بن ربعى ! اى حجار بن ابجر! اىقيس بن اشعث ! و اى زيد بن حرث ! آيا شما به من ننوشتيد كه درختان به بار نشسته ومرغزارها سبز شده اند و تو بر لشكرى مجهز كه در اختيارت قرار مى گيرد، وارد مى شوى ...)). آن خائنان ، نامه و پيمان و وعده يارى به امام راانكار كردند و گفتند((ما چنين نكرده ايم ...)). امام از اين بى شرمى ، حيرت زده گفت :
((پناه بر خدا! به خدا قسم چنين كرده ايد...)). سپس حضرت از آنان روى گرداند و خطاب به همه سپاهيان گفت :
((اى مردم ! اگر از من كراهت داريد، مرا واگذاريد تا بهجايگاهم بر بسيط خاك بروم)).
((قيس بناشعث)) كه از سران منافقين بود و شرف و حيا را لگدمال كردهبود، در پاسخ امام گفت :
((چرا به حكم عموزادگان خودت تننمى دهى ؟ آنان جز آنگونه كه دوست دارى با تو رفتار نخواهند كرد و از آنان به توگزندى نخواهد رسيد)). امام خطاب به او فرمود:
((تو برادر برادرت محمد ب
تبادل لینک هوشمند برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان فرهنگی، مذهبی، سیاسی و آدرس elm-o-farhang.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.